تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان بازی عشق

بازی عشق

bazieeshgh

عشق يعني...

زوج جواني سوار بر موتور عاشقانه در دل شب مي‌راندند.

آنها يكديگر را خيلي دوست داشتند.

زن جوان: آروم‌تر برو.

مرد جوان: نه. اين‌طوري بهتره.

زن جوان: خواهش مي‌كنم آروم‌تر برو.

مرد جوان: باشه، ولي به شرطي كه بگي دوستم داري.

زن جوان: دوستت دارم؛ حالا آروم برو.

مرد جوان: اين كلاه كاسكت رو از سرم بردار و بذار رو سرت.

آخه نمي‌تونم خوب برونم، اذيتم مي‌كنه...

فرداي آن روز حادثه‌اي در روزنامه‌ها ثبت شد:

برخورد موتورسيكلت با ساختمان حادثه آفريد.

در اين سانحه كه به دليل بريدن ترمز موتورسيكلت رخ داد،

يكي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري درگذشت.

مرد جوان از بريده شدن ترمز آگاهي يافته بود.

پس بدون اين كه زن جوان را مطلع كند،

با ترفندي كلاه كاسكت را بر سر او گذاشت!

و خواست تا آخرين بار، «دوستت دارم» را از زبان او بشنود

و خودش رفت تا او زنده بماند...

!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:30 توسط PESAREZAMINY| |
 

هیچ کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ کسی مثل من و تو جفت هم نیمه ی هم نیست...

نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه...

وقتی می تونه جدایی قصه ی دلتنگی باشه...

بیا تا با هم بسازیم خونه ی عشق و دوباره...

وا کنیم پنجره هاشو رو به مهتاب و ستاره...

من و تو با هم می تونیم پلی تا خورشید بسازیم...

تا به فردایی دوباره شبو یک نفس بتازیم...

چرا بی همدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه؟؟؟

وقتی لحظه های دیدار واسمون مثل یه خوابه...

هیچ  کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ  کسی مثل من و تو جفت هم نیمه ی هم نیست...

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 19:12 توسط PESAREZAMINY| |

 

خیلی زیبا بود...

زیبایی اش در همان لحظه اول تمام وجودم را تسخیر کرد...

آنقدر زیبا بود که دلم نمی خواست حتی لحظه ای چشم از چشم هایش بردارم...

چشم هایش آیینه زندگی بود...

سرشار از صداقت و یکرنگی...

احساس می کردم که او لیاقت به دست آوردن همه چیز را دارد...

احساس می کردم تمام دنیا و کائنات فقط به خاطر او در حال

گردش و تکاپو هستند....

روح بزرگ و خدایی اش آنقدر زیبا و خواستنی بود که نه تنها من،

بلکه همه اطرافیان را به سوی خویش جذب می کرد...

فقط کافی بود لبخند بزند...

اگر به خودش ایمان پیدا می کرد،

می توانست حتی کوه ها را هم جابجا کند...

در مقابل ایمان و اراده او هر کاری شدنی بود...

همه جنبه های او برایم دوست داشتنی بود...

آنقدر در کنار او بودن برایم لذت بخش بود که تمام غم و غصه هایم را

فراموش می کردم...

در مقابل روح ملکوتی او حتی غم ها و غصه های بزرگ هم می توانست

 مثل یک امتحان کوچک و ساده زندگی باشد...

اصلا ارزش او بیش از این بود که لحظه هایش را با ناراحتی های عادی

روزمره ام غم انگیز کنم...

آغوش گرم و مهربان او می توانست پناه همه اطرافیان باشد...

روح یگانه و خلاق و بی انتهای او در قالب جسمی دوست داشتنی

در این دنیا نمایان شده بود...

به نظر من او ارزشمندترین کسی است که هر روز در آیینه نصب شده

به دیوار اتاقم می بینم...

آخر من عاشق کسی هستم که هر موقع در آیینه نگاه می کنم

با چشم هایش به من سلام می کند...

دوستت دارم ای فرشته زمینی... دوستت دارم...

اگر عاشق نیستی،

پس که هستی؟!

لااقل عاشق خودت باش...

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:58 توسط PESAREZAMINY| |
 

حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد


آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد


بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام


لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد


مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود


آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد


شهر را از تب بیماری من جایی نیست


راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم کرد


اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود


جام اندوه تو مر همره و همرام کرد

 

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:18 توسط PESAREZAMINY| |
 

شبی پر کن از بوسه ها ساغرم...

به نرمی بیا همچو جان در برم...

تنم را بسوزان در آغوش خوش...

 که فردا نیابند خاکسترم...!

 

سیه چشمی به کار عشق استاد،

به من درس محبت یاد می داد...

مرا از یاد برد آخر ولی من٬

به جز او عالمی را بردم از یاد...

  

چو ماه از کام ظلمت ها دمیدی...

جهانی عشق در من آفریدی...

دریغا، با غروب نابهنگام...

مرا در دام ظلمت ها کشیدی...

 

مرا عمری به دنبالت کشاندی...

سرنجامم به خاکستر نشاندی...

ربودی دفتر دل را و افسوس...

 که سطری هم از این دفتر نخواندی...!!!

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 11:1 توسط PESAREZAMINY| |

گوش کن... یک نفر... آنطرف پنجره ی بسته...

تو را می خواند!

و نسیم... لای این پرده ی آویخته را می کاود...

 تا تو را دریابد،

 نور خورشید که از منزل پر مهر خدا آمده است...

لب درگاه تو در یک قدمی می ماند...

قلب این پنجره از دست غم پرده، به تنگ آمده است!

 پرده را برداریم، دل این پنجره را باز کنیم...!

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:30 توسط PESAREZAMINY| |

   تو مرا می فهمی


من تو را می خواهم


و همین ساده ترین قصه یک انسان است

 

 تو مرا می خوانی


من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم


و تو هم می دانی


تا ابد در دل من می مانی....

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 20:12 توسط PESAREZAMINY| |

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:39 توسط PESAREZAMINY| |

می نویسم

به یاد روزهای انتظار                                                                                  

به یاد لحظه های فرا ق                                                                          

به یاد چشم های اشکبار                                                                   

به یاد سینه های داغ دار                                                        

به یاد خلوت های غم بار

به یاد غروب های دلگیر

وطلوح حسرت بار

به یاد او چون پرنده ای                                   

به سوی آسمان پر کشیدو                        

چشم منتظر را تا ابد                       

به انتظار خود گذاشت. 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 19:47 توسط PESAREZAMINY| |

عشق يعني مستي و ديوانگي

عشق يعني با جهان بيگانگي

عشق يعني شب نخفتن تا سحر

عشق يعني سجده ها با چشم تر

عشق يعني سر به دار آويختن

عشق يعني اشك حسرت ريختن

عشق يعني در جهان رسوا شدن

عشق يعني مست و بي پروا شدن

عشق يعني سوختن يا ساختن

عشق يعني زندگي را باختن

عشق يعني انتظار و انتظار

عشق يعني هرچه بيني عكس يار

عشق يعني ديده بر در دوختن

عشق يعني در فراقش سوختن

عشق يعني لحظه هاي التهاب

عشق يعني لحظه هاي ناب ناب

عشق يعني سوز ني ، آه شبان

عشق يعني معني رنگين كمان

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 10:37 توسط PESAREZAMINY| |

چه می شد عاشقی آزاد می شد

                                صدا در سینه ام فریاد می شد

چه می شد روز های خوش به تكرار

                            می آمد ، تا كه دلها شاد می شد

سكوت شب چه شیرین است ای دل

                       چه می شد ماه من « فرهاد » می شد

چه می شد گر كه ماهی هم به صحرا

                                می آمد تا زغم  آزاد می شد

نمی دانم چه می شد گر نبودی

                                  یقین آرامشم بر باد می شد

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:47 توسط PESAREZAMINY| |

نسل من آتشفشان خفته در خاكستر خویش است

نسل من در آستان خفتن و مرگ است

نسل من باروت نم دار است

نسل من یك ناقص الخلقه ست

نسل من خسته ست

نسل من دیگر نمیداند چه باید كرد

نسل من هر جا كه ساید دست, ریشه پوسیده ست

نسل من آوازهایش گم شده

نسل من آوازهای نسل دیگر را مثال طوطی بی مغز می خواند

نسل من در فاصل فرهنگ می میرد

نسل من آهش گریبان گیر خود گشته

نسل من در تار و پود دفتر تاریخ قربانی ست

نسل من محتاج یك منجی ست

نسل من همزاد تنهایی ست

نسل من جا مانده از تاریخ

نسل من روزهایش را به شمشیر قتلگاه عمر میساید

نسل من میبیند اما ...

من نمیدانم چرا اینگونه خاموش است

زیستن با مرگ یكسان است

نسل من در آستان نقطه ای اینگونه پاینده ست

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:16 توسط PESAREZAMINY| |

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم

یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم

همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم

قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 19:44 توسط PESAREZAMINY| |

دلمان زخم می شودگاهی

دلمان سنگ می شودگاهی

دلمان هم برای همدیگر

سنگ نه تنگ می شودگاهی

دلمان بی حساب ـخط خورده

زیرپارنگ می شودگاهی

شایداحساسمان برای هم

پره نیرنگ می شودگاهی

آسمان بی سکوت مرگ آور

درهوای شبی مچاله شدن

تازه ـبی قید غرق باروری

زردوبی رنگ می شودگاهی

یادمان باشدعشق ایجاد اشت

روبه دنیای بی فراموشی

عشق آغازبی سرانجامی است

جزئ فرهنگ می شودگاهی

شعرمن مثل چشمهای توست

که نه آغازداردوپایان

راستی یادمان نروداین شعر

پره آهنگ می شودگاهی

دیشب انگارروح من لخزید

روی بام شکسته ی قلبت

پس نمی آوری ـ نمی دانی

که دلت سنگ می شودگاهی

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 13:35 توسط PESAREZAMINY| |
ای کاش جمله زیبای دوستت دارم

! بی هیچ غرضی بر زبان ها جاری بود


ای کاش از گفتن دوستت دارم


از ترس سوءتفاهم ها و غلط اندیشی ها باز نمی ایستادیم

ای کاش محبت را بی هیچ چشمداشتی

حتی چشم داشت محبت


به او که دوستش داریم هدیه میدادیم


ای کاش


جمله دوستت دارم


........ را به هوس آلوده نمیکردیم


....... ای کاش
نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 6:18 توسط PESAREZAMINY| |

بنویس بر باور رود

بنویس از من بنویس

بنویس عاشق یكی بود

بنویس بنویس بنویس

آه قصه بگو

از این عاشق دور

تو از این تنهای صبور

بی تو شكست چو جام بلور

بنویس بر یاس سپید

بنویس از عشق و از امید

بنویس دیوانه تو

به خود از عشق تو رسید

بنویس بنویس بنویس

تو موج غرور

این دل سنگ صبور

بنویس از آنچه چو اشك

از دیده چكید

به گونه دوید

بنویس دنیای منی

همه رویای منی

منم اون بی تابیه موج

تو هنوز دركار منی

بنویس بنویس بنویس

غریبونه شكستم

من اینجا تك وتنها

دلخسته ترینم

در این گوشه دنیا

ای بی خبر از عشق

نداری خبر از من

روزی تو میایی

نمانده اثر از من

بنویس دنیای منی

همه رویای منی

منم اوون بی تابیه موج

تو هنوز دریای منی

بنویس بنویس بنویس

بنویس بر یاس كبود

بنویس بر باور رود

بنویس از من بنویس

بنویس عاشق یكی بوود

بنویس بنویس بنویس

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 20:8 توسط PESAREZAMINY| |

  چیزی نیست برای تو ، اگر تمام سال هایم را برای تو ای عشقم زندگی کنم

این منم که آرزوی زندگی ام را در تو یافته ام و می بینم ، کجا مثل تو عشقی  وجود دارد ؟

اگر سال هایم را با تو ای عشق من ، زندگی کنم دو روز بیشتر نیست   همه ی آن مثل دو روز  خیلی کم خواهد بود  

این منم که قبل از تو قلبم غمگین بود و برای چه کسی زندگی کنم ، اگر یک روز از من دور بشوی ؟


Image and video hosting by TinyPic

سخت است چیز هایی را که آن ها را حس می کنم بیان کنم

عاقلانه نیست .... که تمام احساساتم را توصیف کنم
سخت است گفتن چیز هایی که درون من است

Image and video hosting by TinyPic   
قلبم تورا احساس کرد در اولین باری که چشمانم به چشمان توافتاد
قلبم و روحم را به تو تسلیم کردم وفراموش کردم ای عشق من که من که بودم ؟
برای چه زندگی می کردم قبل از دیدن تو من چه بودم ؟
عشق تو مرا صدا زد و به سویش دویدم و آرزو های تمام سال هایم را یافتم

 Image and video hosting by TinyPic

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط PESAREZAMINY| |

      امروز به اندازه تمام دلتنگي هايم شاعر مي شوم.

 

       پيراهن غصه هايم را به تن مي کنم

 

       و مي نويسم از تمام شمع هاي اميدي که در دالان قلبم خاموش مانده اند

 

       و از پروانه هاي بي وفاي روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

 

     شاعر مي شوم

 

     به اندازه اي که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هايم جاي دهم

 

      و به آن ها بگويم امروز بي قرار تر از هميشه ام.

 

     شاعر مي شوم به اندازه اي که لبخند تو را روي نوشته هايم بيابم

 

      و ببينم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند  

 

     و از نبودنت در صفحه روزگار نالان

 

     از تمام غصه هايي که  پيچک وار ديواره قلبم را مچاله کرده اند

 

     درمي يابم که شاعران بي قرارند.

 

      بي قرار و محزون درست مثل ني و آن شاپرکي

 

      که  ديروز از پيرزن تنهاي قصه ها مي گفت.

 

     شاعران تنهايند.

 

      اين را امروز از باورهاي فرداهاي گذشته دانستم

 

      از چشمان بي فروغشان که در فردا خشکيد.

 

     پس من هم شاعر بودم.

 

      از همان روزي که  خانه خاکي را بر گل ها و سنجاقکهاي روي زمين ترجيح دادي.

 

      از همان روزي که چشم هايت را بستي و مهمان خاک  گشتي

 

      و همه اينها يک بهانه دارد

 

    بهانه من رفتن توست. تو مرا خيلي زود شاعر کردي...خيلي زود.

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:11 توسط PESAREZAMINY| |
 

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

 دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 20:7 توسط PESAREZAMINY| |

عشق

 esiqeshm.blogfa.com سهیلی-قشم

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد 

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

نمی یاد نمی یاد تا بدونه

خای خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

آسمون ابریه اما دیگه بارون نمی یاد

صدای گریه ی بارون توی ناودون نمی یاد

اون که من دوسش دارم از خونه بیرون نمی یاد

واسه ی این دل تنها دیگه مهمون نمی یاد

نمی یاد نمی یاد نمی یاد تا بدونه

جایه خالیش تو خونه واسه من یه زندونه

دیگه اون دوس نداره

واسه من گل بیاره

روی موهام بذاره

یادمه روزی که آشنا شدیم

روزی که مثل دو غنچه وا شدیم

وقتی اون با بوسه لب هامو می بست

نم بارون رو لبامون می نشست

         

 .......

 ..................

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 21:47 توسط PESAREZAMINY| |

دريافت كد در بهاربيست

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

گالری عكس بهاربيست

سلام ،به وبلاگ خودتون خوش اومدید،لطفانظریادتون نره)